محبوب!
من هم دلم نمی خواهد در ایستگاهی توقف کنم که تحمل باران را ندارد.
می خواهم سرم را از پنجره ی صبح بیرون بیاورم و در تابستان نگاهت به درختی تکیه دهم.
من هم از رنگ سبز که این روزها زیاد در کوچه پیدایش می شود خسته ام.
حتی از چشم های میشیت که طعم کودکیه آفتاب را می دهد
حالا گفت وگو از بره های کهکشان وبوسه ی بامدادی و آواز چکاوک ارزانیه باد هاست.
که نیمه شب ها می ترسیم مشتی آب از اقیانوس رویا برداریم رو به سوی هم بپاشیم.

محبوبم!
بگذار وقتی نه فردایی داریم نه دیروزی لااقل عاشق باشیم.
ما که میدانیم دیگر با مخمل صدای بهار نمی توانیم در زیر باران صبگاهی راه برویم و به شکیبه ی کرم ابریشم بگوییم پروانه
ما که میدانیم...آدمی اگر خانه زاد ستاره ی صبحم باشد همیشه آوازهایش از زندگیش زیباتر است.
ما که میدانیم...تاریکی نه گناه آدمیست؛نه گناه پروانه که به سایه ی انجیری پناه میبرد.

آری محبوبم!
ما میدانیم...در سمت تاریک جهان شمشیر ها هرگز برای گاو آهن شکسته نخواهد شد.
و هر اتفاقی که در این جهان بزرگ می افتد ذره ای از زیبایی های آزادی را نمیگیرد

آه محبوب من!
شکوفه های گیلاس که رنگ گرفت؛باران که بارید؛پروانه که روی سینه های تو خوابش برد؛اردیبهشت که آمد ورفت
برای دانستن این همه سکوت به متن غزل های عاشقانه سفر میکنم
به عشقی که در قلب تو ریشه گرفته است.
