تبليغاتX
جــــهـــــنم سر گــــــردان

جــــهـــــنم سر گــــــردان

منوي کاربردي

وحشت از عشق كه نه، ترس ما فاصله هاست وحشت از قصه كه نه، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم صحبت از خاطره هاست صحبت از كشتن نا خواسته ي عاطفه هاست كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ي ماست گله از دست كسي نيست مقصر دل ديوونه ي ماست

عوامل آتیش این جهنم

هفته دوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386

لوگوي سايت

لينك به ما


" size="8" class="mailinput">


لوگوي دوستان




گوله آتیش هاي روزانه
روزای قشنگ من و دوستام دختر بی وفا Honest pinnochio**پینکیوی راستگو** دختری محکوم به حبس ابد! samira.... دپارتمان جنتلمن ها و با کلاس ها! یه زنبیل دوسته باحال... رویای سبز ((Future Team)) پیاده آمده بودم ... زندگی پارسیان ...میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد ... عشق مجازی سکسکه قرن دختر دریاها قلبهای یخی از من برای تو باران عشق .:.مرجان آسمانی.:. شراب آسمانی حــــــــــرف دل عاشقانه ترینم بخند به روی دنیا... لاي اين شب بو ها . . . گریه ی ساحل در شب بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد گدازه های عاشقی نیلوفرانه ستاره انتظار من زنده ام...هنوز پرسپولیس همیشه اوله بخند تا دنیا به روت بخنده عشق یعنی باران... جنجال دو تیم محبوب پایتخت دلی دارم شکسته سر شیطنت دیوونه ها عاشقترینها خانوم خوشگلا من او ندارم ابرای پاییزی دل !ROOHE SARGARDAN! کهکشان راه عشق عشق در تابوت قلب ، جاودانه بخفت BarBari کاش بودی تا دلم تنها نبود ... ارایشی عاشقانه فقط برای عزیز ترینم وبلاگ فارسی نانسی عجرم فرزند عشایر رز سیاه

آرشيو گوله آتیش هاي روزانه

آمار سايت

هفت تصویر از هفت گناه کبیره


۱.شهوت

شهوت

ادامه عکسهارا در ادامه مطلب ببینید




ادامه مطلب

+ این آتیش روشن شده در دوشنبه 1388/05/05ساعت 16:33 توسط سعید |

3 داستان جالب


ممكن است

 

كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.

همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!

او پاسخ داد: ممكن است.

روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!

او گفت: ممكن است.

پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.

همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.

او پاسخ داد: ممكن است.

فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !

او گفت: ممكن است.

و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!

قابل توجه اشخاص ناشكر و پر توقع !!!

كلبه كوچك

 

تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد .

سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود.

 او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ "

صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن
 كشتي  مي آمد تا او را نجات دهد .

مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ "

آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . "

 

آسان مي توان دلسرد شد ، هنگامي كه بنظر مي رسد كارها به خوبي پيش نمي روند ، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگي ماست ، حتي در ميان رنج و درد .

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن بود به ياد آوريد كه آن شايد علامتي باشد براي فراخواندن رحمت خداوند .

ساده و بی‏رنگ، 




+ این آتیش روشن شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 17:55 توسط سعید |

ماجرای دو تا گل سرخ


گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
 دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
 خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود
جای یارش چه قدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دوبوته داشت
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت
 با نوازشای خورشید طلا قد کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزای غنچگیشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت
گلای قصه ی ما ، اهالی شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
فک نمی کردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن ، با هم می میرن از غم باد و تگرگ
 یه روز اما یه غریبه اومد و آروم وترد
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
اون یکی قصه ی این رفتن و باور نمی کرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر
هر کدون یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی ممی شد اگه تو دنیا ، قصه ی سفر نبود
قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس
که فقط تو کار دنیا ، دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن ، خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال ، خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چه قدر به فکر هم ، اما چقد در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم ، بی خبرن
 روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها روسر خیلی کسا در می یاره
بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
این یه قانون شده که چه تو زمستون ، چه بهار
نمی شه زخمی نشد از بازیای روزگار
اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبا رو کنار هم می یاره ، بعدم می چینه
کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازیای تلخ روزگار

گذشته با تمام احترامی که برات قائلم ولی بهتره بری به جهنم




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 2:28 توسط سعید |

بعد دیدار تو


 

وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم
با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست
در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی

با یه مشت خاطره های خوب و بد ، مگه میشه تا ابد زندگی کرد
همه جا اشکم سرازیره و دل ، از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش

صدات مونده نمیره از تو گوشم ، نگات مونده که برده عقل و هوشم
خودت نیستی ولی یادت باهامه ، رفیق گریه ها و غصه هامه
همه جا اشکم سرازیره و دل ، از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش

تو که رفتی ولی عطرت نمیره ، خودت نیستی دلت اینجا اسیره
اگه رفتی ولی عشقت که مونده ، همین عشقت دل ما رو سوزونده
همه جا اشکم سرازیره و دل ، از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش

ای عزیز جان من    
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم  
یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و سکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
 تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
 و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 




ادامه مطلب

+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 0:39 توسط سعید |

آيا ميدانستيد كه همه ما چهار زن داريم!؟ ولي كدام را بيشتر دوست داريم و كدام براي ما ميماند؟...


 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.





+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 11:14 توسط سعید |

باور سازنده زندگیست...


روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او آکواریمی شیشه ای ساخت و با

دیواری شیشه ای دو قسمت کرد .

در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد

علاقه ی ماهی بزرگ بود...

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد...

او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به

دیواری نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش

جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که

رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است.

دانشمند شیشهء وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد؛ اما ماهی بزرگ

هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .

می‌دانید چرا؟؟؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار

شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت

تر بود؛ آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت… باورش به وجود

دیوار… باورش به ناتوانی…

باور سازنده زندگیست...

ما هم اگر خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم،

کلّی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجهء

مشاهدات و تجربیات ما است و بسیاری از آنها هم

وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خود ساخته شده‌اند

باور سازنده زندگیست...


 




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 10:53 توسط سعید |


 

شب است و باز سکوتی وحشیانه

به روی پیکـــــرم زد تازیــــــانه

غــــم و اندوه و درد بی وفــــایی

درون سینــــه ام کـرد آشیــــانــه

* * * *

نـگاه پرفــــروغ مـــاه رخــــشان

سیــــاهی شب تــــار زرافشـــان

سیـــاهی و سپیـــدی و غریبـــی

مرامی کرد به روی یار عطشان

* * * *

غم یـــار و فــــراق و درد دوری

دل بیتاب و اشک چشم و شوری

به آه و نــــاله مـــن فریـــاد کردم

صبوری کن صبوری کن صبوری


چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند

بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام
از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه
كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !
اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند...
.



+ این آتیش روشن شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت 19:30 توسط سعید |

یک خواب


خوابی دیدم  خواب دیدم که در ساحل با خدا قدم می زنم.

برپهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد .

درهر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم یکی متعلق به خودم و دیگری متعلق به خدا.

وقتی اخرین صحنه ها مقابل چشمانم برق زد. به جای پاها ی روی شن . 

 نگاه کردم متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام .

فقط یک جفت روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

این برایم واقعا ناراحت کننده بود ودرباره اش از خدا سئوال کردم:خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت.

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم وهرگز تنهایت نخواهم گذاشت.

اگر در آزمون ها ورنج هافقط یک جای پا دیدی زمانی بود که تورا در اغوشم حمل میکردم




+ این آتیش روشن شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت 15:15 توسط سعید

بخدا دوست دارم


در یک دهکده مزرعه داری بود که یک زن و چندین دختر و پسر داشت . روزی خرسی وحشی به این دهکده حمله کرد و چندین نفر را زخمی کرد و از بین برد . مزرعه دار برای حمایت و حفاظت از خانواده اش در بیرون خانه اتاقکی درست کرد و شبها آنجا نگهبانی می داد تا مبادا خانواده اش آسیب ببینند .اتفاقا یک شب خرس به مزرعه آمد و با مزرعه دار درگیر شد و به سر و صورت مرد به شدت آسیب زد اما سر انجام مرد موفق شد خرس را از پای در آورد .
از آنجا که سر و کله مرد به شدت آسیب دیده بود او را برای مداوا به شهری دور بردند . چون امکان ترمیم پوست میسر نبود با روشهای سنتی داغ کردن ، زخمها را درمان کردند و در نتیجه چهره ی مزرعه دار به شدت وحشتناک شد .
روز بعد خبر رسید که مزرعه دار از درمانگاه فرار کرده و ناپدید شده است .همه می گفتند او قیافه ای وحشتناک پیدا کرده و همان بهتر که خودش را به شکلی پنهان کند . همه می دانستند که او برای حفظ آبروی فرزندانش و کاستن عذاب روحی آنان خودش را مخفی کرده است .
سالها گذشت و زن و فرزندان مزرعه دار به غیبت او عادت کرده بودند .روزی در دهکده این خبر پیچید که دوباره چند خرس وحشی به ساکنان دهکده حمله کرده اند .یک شب دوباره خرسی به کلبه مزرعه دار حمله کرد .زن و فرزندان او از ترس جیغ و داد راه انداختند . اما دقایقی بعد سرو صدای درگیری مردی بیرون کلبه همه را متوجه خود کرد .آن مرد خرس دوم را با ضربتی حساب شده از پای درآورد و شر او را از سر زن و فرزند مزرعه دار کم کرد . آن مرد قیافه ای دلخراش و وحشتناک داشت اما زن مزرعه دار توانست همسر گمشده اش را در همان نگاه اول بشناسد . او با وجود زخمی که برداشته بود هنوز هم از مزرعه و فرزندانش شجاعانه محافظت می کرد .
آیا مزرعه دار زن و فرزندانش را دوست داشت ؟! چقدر ؟! چرا ؟!

با شدتي وحشيانه و جنون آميز٬
آن چنان كه قلبم را سخت به درد آورد٬
آرزو كردم اي كاش هم اكنون همچون مسيح٬
بي درنگ٬آسمان از روي زمين برم دارد٬
يا لااقل همچون قارون٬زمين دهان بگشايد و مرا در خود فرو بلعد.
اما...نه٬
من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را.
من يك *متوسط*بي چاره بودم و ناچار٬
محكوم كه پس از آن نيز*باشم و زندگي كنم*
نه٬باشم و زنده بمانم.
و در اين وادي حيرت پر هول و بيهودگي سرشار٬گم باشم.
و همچون دانه ايي كه شور و شوق هاي روييدن در درونش٬
خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز درونش مي پژمرد٬
در برزخ شوم اين *پيداي زشت*
و آن *ناپيداي زيبا*خرد گردم.
كه اين سرگذشت دردناك و سرنوشت بي حاصل ماست.
و در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي كه ...
*زندگي* نام دارد!


راستی کلی واستون اس ام اس جالب و عاشقونه گذاشتم برین تو ادامه مطلب ببینید

 




ادامه مطلب

+ این آتیش روشن شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت 15:13 توسط سعید |

دلم خیلی خیلی گرفتس


تصور های باطل نقش زد آینده ما را
به تصویری مجازی خط کشید آئینه ما را
رفاقت ها، محبت ها، چرا زیبا سرابی بود
گذشت لحظه های عشق ما آشفته خوابی بود

غرورم را لباست میکنم
باز التماست میکنم
تا وقت دیدار ...
دو چشمم فرش پایت میکنم
جانم فدایت میکنم
من را میازار
من را میازار

برای خنده هایت بر من و بر اشک خونینم دلم تنگه
برای سر نهادن های تو بر دوش و بالینم دلم تنگه
برای با تو بودن ها دلم تنگــــــــــه
نفس با تو کشیدن ها دلم تنگه

تصور های باطل نقش زد آینده ما را
به تصویری مجازی خط کشید آئینه ما را
رفاقت ها، محبت ها، چرا زیبا سرابی بود
گذشت لحظه های عشق ما آشفته خوابی بود

غرورم را لباست میکنم
باز التماست میکنم
تا وقت دیدار
دو چشمم فرش پایت میکنم
جانم فدایت میکنم
من را میازار
من را میازار

شکستن های قلب پر غرورم
تحمل کردن روح صبوریم
شمردن های تکرار شب و روز

غم شب تلخی و تنهایی روز

برای آن دو چشم کهربایی
که آتش زد مرا با بی وفایی
برای بوسه هنگام دیدار
وداع تلخمان* با چشم غم دار چ

ای کاش می دونستم که دروغن همه حرفاش
ای کاش می دونستم دل فریبن دو تا چشماش
کاشکی که دیروز پا به دامش نمی ذاشتم
بذر عاشقی رو توی قلبم نمی کاشتم

دلم تنگه، دلم تنگه خدایا
دل یار من از سنگه خدایا
منو دیوونه کرده، راهی میخونه کرده
چرا یارم دلش با ما سر جنگ خدایا
منو دیوونه کرده، راهی میخونه کرده
چرا یارم دلش با ما سر جنگ خدایا

فریاد، ز تو فریاد که نبرده دلم عشق تو رو از یاد
رفتی و هنوزم دل دیوونه ی من باز تو رو می خواد
بس کن دیگه ای دل، شیون نکن ای دل
از عاشقی سیرم، باز اسیرم نکن ای دل
بس کن دیگه ای دل، شیون نکن ای دل
از عاشقی سیرم، باز اسیرم نکن ای دل

دلم تنگه، دلم تنگه خدایا
دل یار من از سنگه خدایا
منو دیوونه کرده، راهی میخونه کرده
چرا یارم دلش با ما سر جنگ خدایا
منو دیوونه کرده راهی میخونه کرده

چرا یارم دلش با ما سر جنگ خدایا

دلم تنگه خدایا
دلم تنگه خدایا
دلم تنگه خدایا
دلم تنگه خدایا


 




+ این آتیش روشن شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 20:25 توسط سعید |

دلــــــم تنگه


آهای اهالی شهر حرف و سخن زیاده
حال همه گرفته ست درده دلا زیاده

تا به كسی میرسی ناله و دلواپسی
وقتی میپرسی چرا داد میزنه بی كسی

بی كسی

دلم تنگه دیاره هنوز عاشق یاره
واسه دیدن خونه روزا رو میشماره

دلم تنگه دیاره هنوز عاشق یاره
واسه دیدن خونه روزا رو میشماره

هرچی صدا می زنی هیچ كس جواب نداره
وقتی رفاقت می خوای هیچ كس وفا نداره

بدون رفاقت سخته بی هم زبونی سخته
میون صد تا آدم تنها بمونی سخته

منتظر فرارم از دنیا گله دارم
برای گفتن از عشق یه عالمه حرف دارم

اگه گوشت با منه بگم چه حالی دارم
عاشق خاك خونم قریب این دیارم

دلم تنگه دیاره هنوز عاشق یاره
واسه دیدن خونه روزا رو میشماره




+ این آتیش روشن شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 20:16 توسط سعید


مریم چرا با نازو با افسون و لبخندی به جانم شعله افکندی
مرا دیوانه کردی
امشب که باران غم از هر دیده می بارد دلم در سینه می نالد
مرا دیوانه کردی
مرا دیوانه کردی
اشکی که ریزد زدیده من آهی خیزد که خیزد زسینه من رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مریم سپیدی بی تو دلم شوریو امیدی دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد
همچون نسیم از برم بگذر
1لحظه در دیده ام بنگر
شاید نشانی زعشق و وفا

بینم زچشم تو بار دگر
همچون نسیم از برم بگذر
1لحظه در دیده ام بنگر
شاید نشانی زعشق و وفا

بینم زچشم تو بار دگر

حالا که قصمون تمومه ، گفتی عشق و عاشقی کدومه
پشیمون شدنت یه روزی ،بزرگترین آرزومه
بزار ترانمو بخونم ، تا عاشقا بدونن
پیام قلب شکستمو ، به گوش تو برسونن

مریم تو به من بد کردی
مریم تو به من بد کردی
عشق تو رو باور کردم ، گل عشقمو پر پر کردی
وقتی شبا مهتاب ، واسه دل ِ بیتاب میخونن از قصه ی خواب

میترسم بخوابم و تو بیای به خوابم و بگم بمون بری بی جواب
خواب خوش تو چشام نمیاد ، بی تو چشامو نمیخواد
میترسم پشیمون نباشی ، وای بر من ای داد بی داد

مریم تو به من بد کردی
مریم تو به من بد کردی
عشق تو رو باور کردم ، گل عشقمو پر پر کردی

(مریم)
(مریم)

دستای گرم صحنه و نور ، نتونست جاتو بگیره
تو رفتی که این آوازه خون ، صداش تو بغض بمیره
بی خبر بشنو ترانه هام ، همه از تو میخونن
تو نیستی ولی خاطره هات ، مثل سایه میمونن

مریم تو به من بد کردی
مریم تو به من بد کردی
عشق تو رو باور کردم ، گل عشقمو پر پر کردی

مریم تو به من بد کردی
عشق تو رو باور کردم




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 18:29 توسط سعید |

A N T I G I R L


 

سلام

در پی برخی تغیرات مدیریتی ورود دختر خانومهای عزیز به این وبلاگ ممنوع می شود ودر صورت ورود ایشان به این وبلاگ عواقب آن بر عهده خودشان می باشد

درضمن ُ متخلف تحت پیگرد قانونی نیز قرار گرفته و در صورت دستگیری اعدام خواهد شد

اینجا دیگه مردونس

اهای خانوم واسه چی امدی تو نمی بینی این همه ادم نا محرم اینجا هست؟

قابل توجه بعضیا




+ این آتیش روشن شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 19:43 توسط سعید |

دو یار قدیمی


دویار قدیمی دو هم هم زبانیم
دو دلداده ی پاک این زمانیم
تو محرم دل تو راز منی
تو با خبر از نیاز منی
بهتر از تو دگر هم نشینی ندارم
جز تو هم صحبت نازنینی ندارم
حرف دلم را تنها تو دانی
دل می بری با شیرین زبانی
به مهرت اسیرم دل از تو نگیرم
تویی ساز شیرین زبان من
تویی مرغک نغمه خوان من
ز عشقت مستم
به پایت نشستم
تویی هستی و تار و پود من
تویی ذره های وجود من
چه شبها که با من نوا ها سرودی
به رویم ز شادی چه درها گشودی
به سازت سپردم زمن دل ربودی
چه دیوانه بودم چه دیوانه بودی
تویی ساز شیرین زبان من
تویی مرغک نغمه خوان من
خواهم که عمری را گوشه ای نشینم
از باغ رویا ها با تو گل بچینم
صد خاطره دارم با تو از جوانی
گم کرده ای دارم گر تو را نبینم
تویی ساز شیرین زبان من
تویی مرغک نغمه خوان من
تویی ساز شیرین زبان من
تویی مرغک نغمه خوان من
تویی ساز شیرین زبان من





+ این آتیش روشن شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 20:57 توسط سعید |

بیا ، باشه


می خوام یکی رو بکشم ، چشاش مث شما باشه
قاش چشم شما ، فقط باید خدا باشه
 من می دونم نمی دونید چقدر شما رو دوس دارم
 کم کمش فکر می کنم قد ستاره ها باشه
من شنیدم می خواین از عشقتون دس بکشم
واسه یه عاشق می تونه این بدترین بلا باشه
من می دونم اونکه می خواین باید چیا داشته باشه
 چشاش باید سبز و موهاش رنگ خود طلا باشه
 اما می خوام واسه یه بار جای شما نظر بدم
 کاش به جای اینا یه کم عاشق و مبتلا باشه
 من همیشه تو رؤیاهام سوالی از شما دارم
 چرا می خواین دسای من از دساتون جدا باشه ؟
 راستش می ترسم ولیکن ، شما کسی رو دوس دارین ؟
الهی که تصورم واسه آره ، خطا باشه
 الهی که یه روز بگید دوسم دارید حتی یه کم
 تنها تقاضام از خدا ،‌شاید همین دعا باشه
انقد دلم می خواد یه بار بهم بگید کجا بودی ؟
 بگم که جز پیش شما دل می تونه کجا باشه
 آخر یه شب جواب دادید به نامه های بارونیم
 مثل شما فقط می شه تو شهر قصه ها باشه
 شاهزاده ی رویاهای نقره ای و خیس شبام
شما سفیدید ، همه ی دنیا باید سیا باشه
 کوه بلند بیستون ،‌ با هفت تا طاق آسمون
 باید پیش چشم شما بشکنه ، خم شه ، تا باشه
صدای نازتون داره ، قلب منو می لرزونه
مگه می شه این لرزیدن فقط مال صدا باشه ؟
 یه جور تو قلبم اومدید که راه برگشت ندارید
 فکر می کنم این اومدن فقط کار خدا باشه
 یه عصر پاییز بذارید سر بذارم رو شونتون
 بذاید این دیوونتون مثل پرنده ها باشه
 دیگه گذشته از جنون ، رد شدم از دیوونگی
 یقین دارم که جام باید توی بیابونا باشه
 پشت در قلب شما ،‌ نشستم و در می زنم
 خدا کنه واسه من ، دیوونه اونجا باشه
 به چشمای دریاییتون ، یه کم دقیق نگا کنید
 شاید یه ماهی اونجاها تو عالم شنا باشه
 نگاتون آخر منو کشت به هر کی که دیدید بگید
 بذارید اسمم لااقل جز دیوونه ها باشه
 دیوونه ای که واستون عمرشو ، جونشو گذاشت
 تا که یه بار بهش بگید من می خوامت بیا باشه




+ این آتیش روشن شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 19:52 توسط سعید |

بازم دلم گرفته


بازم دلم گرفته
گریه‌م اختیاری نیست
گریه‌م اختیاری نیست
آخه جز گریه منو کاری نیست
یه عمره از محبت بی نصیبم ای خدا من غریبم ای خدا
چرا جز گریه منو کاری نیست



بازم دلم گرفته,
گریه‌م اختیاری نیست
گریه‌م اختیاری نیست
آخه جز گریه منو کاری نیست
یه عمره از محبت بی نصیبم ای خدا, من غریبم ای خدا
چرا جز گریه منو کاری نیست



اگه عشق همینه, اگه زندگی زندگی اینه, نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه
اگه عشق همینه, اگه زندگی زندگی اینه, نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه


از لب های سردم خنده گریزونه
راز دله خستم هیچکی نمیدونه

بازیچه شدن تا کی؟
دل رو گول زدن تا کی؟
افسردگی تا کی؟


اگه عشق همینه, اگه زندگی زندگی اینه, نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه
اگه عشق همینه, اگه زندگی زندگی اینه, نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه


دل به هر که دادم بی وفایی دیدم
چه رنجایی که عمری از عشق کشیدم

دل به هر که دادم بی وفایی دیدم
چه رنجایی که عمری از عشق کشیدم


اگه عشق همینه, اگه زندگی زندگی اینه, نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه
اگه عشق همینه, اگه زندگی زندگی اینه, نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه




+ این آتیش روشن شده در شنبه 1387/02/07ساعت 19:18 توسط سعید |

عکس LOVE توپ


بقیه اینارو تو ادامه مطب ببینید




ادامه مطلب

+ این آتیش روشن شده در جمعه 1387/01/16ساعت 0:53 توسط سعید

عشق عشقی


ای سزاوار محبت
ای تو خوب بی نهایت
همه ذرات وجودم
به وجودت کرده عادت
به خدا دوست داشتن تو
هم یه عشق هم عبادت
تو سزاواری که باشی
همدم روزها و شبهام
تا که عشقت و ببینی
توی جونم و تو رگهام
بشنوی دوست دارم رو
حتی از حر نفسهام
با نوازشهای دستت
سوختن از تب رو شناختم
تب عشقی آتشین که
من به اون قلبم و باختم
قاصد بودن من بود
موج خوشحالی چشمات
وقتی که عشق و می دیدم
توی قطره های اشکات
هر کی از عشق گریه کرده
شادی رو تجربه کرده
با شبی در حرم عشق
سفری به کعبه کرده
هر کی از عشق گریه کرده
شادی رو تجربه کرده
با شبی در حرم عشق
سفری به کعبه کرده

 




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1387/01/16ساعت 0:20 توسط سعید |

تبریک سال نو


 

با سلام خدمت دوستان عزيز

فرارسيدن سال نو را تبريك و تهنيت عرض كرده و سالي همراه با سلامتي موفقيت و شادي را برايتان آرزومندم.

 

سرسبزترين بهار تقديم توباد

 

آواي خوش هزارتقديم توباد

 

گويندكه لحظه اي است روييدن عشق

 

آن لحظه هزاربارتقديم توباد

 

 

عيد بر عاشقان مبارک باد

عاشقان عيدتان مبارک باد

عيد ار بوي جان ما دارد

در جهان همچو جان مبارک باد

بر تو اي ماه آسمان و زمين

تا به هفت آسمان مبارک باد 

عيد آمد به کف نشان وصال

عاشقان اين نشان مبارک باد

روزه مگشاي جز به قند لبش

قند او در دهان مبارک باد

عيد بنوشت بر کنار لبش

کاين مي بي‌کران مبارک باد

عيد آمد که اي سبک روحان

رطل‌هاي گران مبارک باد

چند پنهان خوري صلاح الدين

بوسه‌هاي نهان مبارک باد

گر نصيبي به من دهي گويم

بر من و بر فلان مبارک باد

سال نو مبارک بوس بوس بوس




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1387/01/02ساعت 2:6 توسط سعید |


هیچکی از رفتن من غصه نخورد
 هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی گریش نگرفت
اشکشو کسی نریخت پشت سرم
راستی که بی کسی درد بدیه
منم انگار همیشه تو سفرم
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من می خواس تلافی بکنه
پس چش هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم ، نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلیم آفتابی بود
اگه شب می رفتم و خورشید نبود
آسمون خوب می دونم ، مهتابی بود
چشمی با رفتن من خیره نموند
به در و به آسمونو پنجره
می دونم ، خیلیا گفتن چیزی نیس
ماتم نداره ، بذار بره
 وقتی رفتم کسی اشکش نیومد
 نیمود هیچ جا صدای گریه ای
 توی این دنیای بد ، هیچکی نداشت
از سفر رفتن من ، گلایه ای
هیچ کسی نگاش برام ابری نشد
 زلزله ، هیچ دلی رو تکون نداد
 راس راسی ، واسه کسی مهم نبود
 نه که فک کنی بود و نشون نداد
 چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود
 گلا اما همه پژمرده بودن
 کسایی که واسشون مهم بودم
 همه شاید یه جوری مرده بودن
 کی می رم کجا می رم ، میام یا نه
 کسی لااقل اینو سوال نکرد
 انگاری می خوام برم خرید کنم
 هیچ کسی چیزی نگفت ، حلال نکرد
دم رفتن کسی حرفی نمی زد
همه سکت بودن و بی سر و صدا
یه نگهبان که ما رو نگا می کرد
 زیر لب گفت ، به سلامتی کجا ؟
اشک و خندم دو تایی کنار هم
با یه لحن مهربون جواب دادن
انگاری یه عالمه کوهای سخت
از رو شهر شونه ی من ، افتادن
 این سوال مهربونو ، بی ریا
 پرسش ساده ی یه غریبه بود
کسی که اسم منم نمی دونست
زیر چشماش غمی بود ، داغ و کبود
شعرمو باید یه جور عوض کنم
یا بذارمش همینجور بمونه
ته قلبم می خوام این حقیقتو
هر کسی دوس داره شعرو ، بخونه
دم رفتن کسی گفت سفر به خیر
که واسم غریب و ناشناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
 همه ی آرزوهاشو باخته بود
بهتره اهالی رویامونو
بدون توقعی ، جواب کنیم
نباید حتی رو بهترین کسا
توی بدترین جاها ، حساب کنیم





+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 17:40 توسط سعید |


اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 17:28 توسط سعید |

به اونایی که براتون ارزش دارن


بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو سکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ئلی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی ترو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
 رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
 آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی
 به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
 عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه ،‌ روشنترین اینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
 وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن



+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 17:25 توسط سعید

خاطرات يک مرده


روي تختش خوابيده بود.چقدر پير
شده بود هنوز گرم بود.

ميخنديد 
     
شايد به ما كه هنوزبايد دراين
دنيا زجر ميكشيديم
به او حسوديم ميشد .كاش جاي اوبودم
شايد تا چندلحظه ديگر ازادميشد

 
ديگر ترسي از ان دنيا نداشتم و
با انجا غريبه نبودم
او نفش عميقي كشيدو چشمانش را
بست
ديگربراي هميشه خواب بود.

من خنديدم


ديگران گريه و زاري ميكردند

شايد براي خودشان
قسم خوردم كه ديگر كسي را در
اين دنيا اسير نكنم
و من پايان باشم
پنحاه سال بعد
تنها روي تخت خوابيده بودم كسي
كنارم نبود
حتي يك بچه كه به مرگم بخندد
تنها يك گربه بودكه انتظار
مرگم را ميكشيد
از پنجره

بالكن خانه روبروديده ميشد
همسايه افتاب ميگرفت.
سينه ام دردگرفت وتيري كشيد
اخرين چيزي كه ديدم گربه بود
انگارميخنديد نفس عميقي كشيدم
و من مردم.

فرياد




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1386/09/14ساعت 2:8 توسط سعید

دو همسفر


کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی

شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .

بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ي

از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم

چیزي براي خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و

به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی

که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و در

سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .

پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستها ي ا و

پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.

 درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به

تو رسید.

 

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نیست، نتیجه دعا ي دیگران برا ي ماست.

سلام بچه ها ممنون که بهم سر زدینو نظر دادین بعد از مدتها دوری از اینترنت امدمو آپ کردم داشتم با مرگ دستو پنجه گرم می کردم دعای دیگران باعث شد تا من فعلا پیروز بشم واسه همتون دعا می کنم موفق باشید شما هم واسم دعا کنید

ممنون سعید




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 23:16 توسط سعید |

يه ذره قديميه...ولي خيلي قشنگه...


مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست...

 

مرکزمشاوره:چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد ...
*
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم ...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...
*
مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم .
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي !
*
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم . هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...
*
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم ...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.
*
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه .
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته ...
*
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه .
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم .
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد .
مشتري : باشه .
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست .
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست .
مشتري : اوه، ببخشيد ... Internet Explorer
*
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه !
*
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
*
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم .
مرکز:خوب،وچه شکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟

برگرفته از کوچولو




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/07/26ساعت 2:16 توسط سعید |

مکر و حیله زن


روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن. زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد  به بهانه ای رفت تو و پرسید  داری چی می نویسی؟
 مرد جواب داد  دارم کتابی می نویسم به اسم مکر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند  
 زن گفت :  ای مرد  تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی کتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟
 مرد گفت :  من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم  
 زن گفت :  عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود  

مرد گفت :  این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یکی رنگ ندارد  
 زن گفت :  خلاصه  از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن  
 مرد گفت :  خیلی ممنون  حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد  معلوم است که شما زن ها چشم ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب  
 زن گفت :  خیلی خوب  
 و برگشت خانه  خط و خال, پولک و زرک و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد  رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد
 مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب ورداشت دلش شروع کرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش
 مرد با دستپاچگی پرسید  تو دختر کی هستی؟
 زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد  دختر قاضی شهر  
 مرد گفت :  عروس شده ای یا نه؟
 زن گفت :  نه  
 مرد گفت :  چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نکرده؟
 زن جواب داد  از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی اید شوهرم بدهد  
 مرد پرسید  چطور؟ یک کم واضح تر حرف بزن  
 زن جواب داد  هر وقت خواستگاری برام می اید, پدرم می گوید دخترم کر و لال و کور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می کند  
 مرد گفت :  ای دختر  زن من می شوی؟
 زن گفت :  من حرفی ندارم؛ اما چه فایده که پدرم قبول نمی کند  
 مرد گفت :  دستم به دامنت؛ بگو چه کار کنم که به وصالت برسم؟
 دختر گفت :  اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم کر و لال است و به درد تو نمی خورد  تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم  این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو  
 مرد گفت :  بسیار خوب  
 و رفت پیش قاضی  گفت :  ای قاضی  آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری کنم  
 قاضی گفت :  خوش آمدی؛ اما دختر من کر و لال و کور است و به درد تو نمی خورد  
 مرد گفت :  دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم  
 قاضی گفت :  حالا که خودت می خواهی, مبارک است  
 و همه اهالی شهر را جمع کرد  عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد
 بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و کردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
 داماد با یک دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است
 مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد  آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینکه بگذارد به جای دوری برود که هیچ کس نتواند ردش را پیدا کند
 این طور شد که بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت  پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری که هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت
 مدتی که گذشت دکانی برای خودش دست و پا کرد و شروع کرد به کار و کاسبی
 یک روز دید همان زن قشنگ آمد ب دکانش و سلام کرد  مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت :  ای زن  تو من را از شهر و دیارم آواره کردی, دیگر از جانم چه می خواهی که در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟
 زن خندید و گفت :  من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟
 مرد گفت :  دیگر چه حقه ای می خواهی سوار کنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار  
 زن گفت :  اگر قول می دهی برای زن ها کتاب ننویسی و پاپوش درست نکنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم  
 مرد گفت :  کدام کتاب؟ بعد از آن بلایی که سرم آوردی, کتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنار  
 زن گفت :  اگر به من گوش کنی, کاری می کنم که قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد  
 مرد گفت :  هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم  
 زن گفت :  اول قول بده که من را به عقد خودت در می آوری  
 مرد گفت :  قول می دهم  
 زن گفت :  حالا که عقل برگشته به سرت, با یک دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یکراست ببر در خانه قاضی و در بزن  قاضی خودش می اید در را وا می کند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت کجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود که از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم  حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند  
 مرد همین کار را کرد و با یک دسته کولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد
 قاضی آمد در را واکرد و دید دامادش با سی چهل تا کولی ریز و درشت پشت در است  قاضی از دامادش پرسید  این همه مدت کجا بودی؟
 مرد جواب داد  ای پدر زن عزیزم  مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یک دفعه دلم هواشان را کرد و رفتم به دیدنشان  حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند  
 بعد شروع کرد به معرفی آن ها و گفت :  این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه  
 کولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ کنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی  یکی می پرسید  جناب قاضی  سگم را کجا ببندم؟
 یکی می گفت :  جناب قاضی  دستت را بده ماچ کنم که خاله زای ما را به دامادی قبول کردی  
 دیگری می گفت :  خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بکوب راه آمده و یک شکم سیر نخورده  
 یکی می گفت :  اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشک بشود  
 دیگری می گفت :  بزم را کجا ببندم؟ همین طور که نمی شود ولش کنم تو خانه جناب قاضی  
 قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش کولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی کند  این بود که دامادش را کنار کشید و به او گفت :  تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو  
 مرد گفت :  پدر زن عزیزم  من آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟
 قاضی گفت :  کی از تو مهریه خواست؟
 مرد که از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول کرد  دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی که فریبش داده بود عروسی کرد

برگرفته از کوچولو




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1386/07/20ساعت 2:27 توسط سعید |

هدیه خدا


زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود  و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو  به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است....




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت 10:16 توسط سعید |

بچه ها متشکریم بچه ها متشکریم


سلام به همه بچه ها امروز بعد از مدتها انتظار جواب این نظر سنجی امد

 

تو این نظر سنجی یه چیز اثبات شد که یجورایی همه احمق هستند

 

جالب اینجاست درشرایط مختلف حس احمق بودن فرق می کنه

 

مهم دیگه بیشتر از این منتظرتون نمی زارم نگاه کنی آمارو

 

راستی تو این نظر سنجی هر کس فقط یه بار می تونست شرکت کنه و اگه کسی ۲یا ۳ یا بیشتر شرکت کرد فقط اون جواب اولش مورد تائید قرار گرفت

حالا ببینید آمارو

تو این نظر سنجی ۲۵ درصد معتقد بودن که پسرا احمق هستند 

دخترا رکوردشون بد نبود می خواستن بگن ما پابه پای پسرا می یاییم اونا هم ۲۵درصد اوردن

یه سری هم که گفتن هردوشون به یه اندازه احمقن که این کمی بعید می رسه اونا ۱۱.۳ درصد زدن

 

یه سری با تجربه ها گفتن که در شرایط مختلف فرق می کنن که اینا بیشترین درصدو اوردن ۳۱.۸ 

 

بقیه گفتن که هیچ کدوم که با عقل جور در نمی یاد۶.۸ درصد

 

این نظر سنجی تموم شد

حالا می خوام هرکودومتون یه خاطر از یه کار احمقانه ای که تو زندگی کردین بگید خجالت نکشین بگین تابقیه هم عبرت بگیرن




+ این آتیش روشن شده در دوشنبه 1386/06/26ساعت 11:6 توسط سعید |

شعرهای الکی


 

 فکر می کنی چشات چیه ؟ دو تا بلای معمولی
 چه جوریه مگه صدات ؟ یه جور صدای معمولی
 فکر می کنی تو چی داری که امثال من ندارن ؟
 فقط یه جور ناز و ادا و عشوه های معمولی
 وقتی ازت حرف می زنم دیگه نمی لرزه تنم
 تو هم یکی مثل همه ، تو آدمای معمولی
 اما نه طفلکی اونا ، از خیلی هاشون بدتری
 یه عاشق دمدمی و ، یه بی وفای معمولی
 اون قدیما یادم میاد فته بودم موهات طلاست
 نمی شیه زیرش بزنم ،‌ یه جور طلای معمولی
 بیا فقط یه بار ،‌ فقط یه بار کلاتو قاضی کن
 منم مث اونا بودم ؟ اون عاشقای معمولی ؟
 هر چی بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام
 رفتی سراغ کسی با مو و چشای معمولی
 من نمی گم آدم باید عاشق چشم و ابرو شه
 دردیه که خوب نمی شه با یه دوای معمولی
 کاش ولی لایقت باشه اونکه شبات مال اونه
 فقط می خوام دعا کنم یه جور دعای معمولی
 تو که شبات روز شدن و روزمو رنگ شب زدی
کاش لااقل بچه بودم با اون شبای معمولی
 کاش جای موندن توی عشق ،‌ تو مشق شب مونده بودم
 تو مشکل سفیدی اون کاغذای معمولی
 ما بدجوری بهم زدیم حسرت به دل موندم هنوز
 بیرون بریم با هم یه روز ، حتی یه جای معمولی
راستش می خواستم اولاش نقشی واست بازیکنم
 نقش یه دختر خوش بی اعتنای معمولی
 دیدی نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم ؟
 بازم همون دخترک بی ادعای معمولی
 راستی می گم شعرای اون از مال من قشنگتره ؟
 چی داره که من ندارم ، یه جور ادای معمولی
 فکر می کنم که راه به راه ،‌بهت می گه دوست داره
منو شکست نکردن ، همین کارای معمولی
خوب می دونم من تو دلم برات می مردم ولیکن
زیاد واست جالب نبود این گفتنای معمولی
 چه فایده هر چیزی که بود تموم شد و دیگه گذشت
اینم یه نامه کمتر از نوشته های معمولی
نمی دونم تو می خونیش یا که نگاش نمی کنی
 به خاطر تازگی ، اون وعده های معمولی
 همونا که اول می دن ،‌ به جز تو هیچکس به خدا
 یه حرف ساده ی دروغ ،‌یه بخدای معمولی
 اگه که خوندیشم بگو ، این مال یه غریبه بود
 یه لطف اگه داری بگو ، یه آشنای معمولی
 اما گه دیدی که نه زیادی اذیت می کنه
 بیا سراغ دختری با رویاهای معمولی
 منم می بخشمت آخه چاره ای جز این ندارم
 مث همیشه قهرا و باز آشتیای معمولی
 اگه نخواستی نامه رو ،‌تو رو خدا پس نفرست
 رو عادت همیشگیت ،‌با اون یه تای معمولی
 خواستم یه جور سادگیمو فقط بهت نشون بدم
 نامه تمیزه ولی با ، مداد سیای معمولی
 من خیلیم بد نبودم ، سعی می کنم بد نباشم
 خب بعضی وقتا بد می شم ، از اون بدای معمولی
 دیگه مزاحم نمی شم تو کاری با من نداری ؟
 تکیه کلام خودته ، این جمله های معمولی
 فقط یه چیزی دوس دارم به یه سوال جواب بدی
 غیر از تموم پرسشا و ، سوالای معمولی
 پشت چراغ چشم تو گل بفروشم تو می خری ؟
 بهم نگاه کن به چش یه جور گدای معمولی



دست گذاشتم رو یکی که یک فشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن
دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست
سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست
دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن
همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن
دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه
دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله
کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله
دست گذلشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره
خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره
دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن
مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن
دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین
همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین
دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه
ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا
دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز
 کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه
سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه
دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره
من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره
دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه
آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه
دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه
انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه
دست گذاشتن رو یکی که خندشم نفس داره
 تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره
دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه
ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، می گه کمه
دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها
برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها
دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره
اینا رو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره
دست گذاشتن رو کسی آسونه اما ساده نیست
 توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست
می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم
ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم
تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم
ولی دست ، عاقلتر مونده روی همین یکی
چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکی




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1386/06/09ساعت 1:51 توسط سعید |

بعد دیدار تو


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و سکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
 تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
 و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1386/06/02ساعت 2:19 توسط سعید |

خدایش با او صحبت کرد ....


خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت 9:51 توسط سعید |

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند


روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/05/18ساعت 1:28 توسط سعید |

عشقولانه I عشقولانه


امشب  اون مدتی که آپ نکرده بودمو جبران کردم چندتا عکس باهال واستون گذاشتم

 فقط نظر یادتون نره

عکس باهال      L O V E        L O V E   

 عـــشـــق      عـــشـــق        L O V E      

 

 

راستی ادامه مطلبو داشته باش




ادامه مطلب

+ این آتیش روشن شده در سه شنبه 1386/05/16ساعت 0:39 توسط سعید |

مـــــحـــبــت


نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
 شاید تو با خودئ گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو التماسم می کنی جوری فراموشت میکنم
با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم




+ این آتیش روشن شده در سه شنبه 1386/05/16ساعت 0:18 توسط سعید |

حرفهای یک دل


بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم
بیا در باغ بی روح دلی سرد
کمی رویا ی نیلوفر بککاریم
بیا در یک شب آرام و مهتاب
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد بار قلبی را شکستیم
بیا یک بار با احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا گه گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی بخوانیم
بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یک گل لادن بچینیم
 کنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا کبود است
 شبی که بینوا می سوخت از تب
کنار او افق شاید نبوده ست
بیا یک شب برای قلبهامان
ز نور عاطفه قابی بسازیم
برای آسمان این دل پک
بیا یک بار مهتابی بسازیم
بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم


کنار هر دلی یک شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم
بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشک از چشمی بشوییم
بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم
بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم
بیا از قلبمان روزی بپرسیم
که تا حالا در این دنیا چه کردیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دلهای شکسته
به فکر سیل بی پیایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته
به فکر سیل بی پایان اشکی
که ر.ی چشم یک کودک نشسته
به فکر اینکه باید تا سحرگاه
برای پیوند یک شب دعا کند
ز ژرفای نگاه یک گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد
که در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهای شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان
برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بالهایش لانه باشیم
بیا با یک نگاه آسمانی
ز درد یک ستاره کم نماییم
 بیا روزی فضای شهرمان را
 پر از آرامش شبنم نماییم
بیا با بر گ های گل سرخ
به درد زنبقی مرهم گذاریم
اگر دل را طلب کردند از تو
مبادا که بگویی ما نداریم
بیا در لحظه های بی قراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم
بیا دلهای عاشق را بگردیم
 که شاید ردی از قلبش بیا بیم
بیا در ساحل نمنک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم
کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
و باران قطره های آبیش را
 به روی حجم احساس پاشید
اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم
 که تا او هست ما هم با وفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک پک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم




+ این آتیش روشن شده در سه شنبه 1386/05/16ساعت 0:1 توسط سعید |

جدید ترین آهنگها


آهنگ جدید از احسان خواجه امیری

 

آهنگی فوق العاده از علیرضا وحمید رضا

 

 

جدیدترین آهنگ داریوش

 

آهنگی از احسان غیبی

 

 

مــــحـــســـــن یــگــانــه




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 1:8 توسط سعید |

ترفند 2


سلام یسری ترفند دیگه آوردم امید وارم کیف کنید

 

راستی نظر یادتون نره

 




ادامه مطلب

+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 0:22 توسط سعید |

ترفند ویندوز


امروز براتون کلی ترفند آوردم ببینید و کیف کنید

 

راستی نظر بدید تا روحیه پیدا کنم بازم بزارم واستون




ادامه مطلب

+ این آتیش روشن شده در جمعه 1386/04/08ساعت 17:4 توسط سعید |


دو تا چشم سياه داري
دو تا موي رها داري
تو اون چشات چيا داري
بلا داري بلا داري
دو تا چشم سياه داري
دو تا موي رها داري

توي سينت صفا داري
توي قلبت وفا داري
صف عشاق بدبختو
از اينجا تا کجا داري
دو تا چشم سياه داري
دو تا موي رها داري

به يک دم مي کشي ما را
به يک دم زنده مي سازي
رقابت با خدا داري
دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سياه داري
دو تا موي رها داري

نظر داري نظر داري
نظر با پوستين پوش حقيري مثل ما داري
نيگا کن با همه رندي
رفاقت با کيا داري
دو تا چشم سياه داري
دو تا موي رها داري

نظر داري نظر داري
خبر داري خبر داري
خبر داري که اين دنيا همش رنگه
همش خونه همش جنگه
نمي دوني نمي دوني
نمي دوني که گاهي زندگي ننگه
نمي بيني نمي بيني
که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمي بيني که مي خندم
آخ نمي بيني که دلم تنگه
تو اين درياي چشمان سياه رو
پس چرا داري دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سياه داري
دو تا موي رها داري

ميخانه اگر ساقي صاحب نظري داشت
ميخواري و مستي ره و رسم دگري داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبيعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سياه داري
دو تا موي رها داري




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/03/31ساعت 2:41 توسط سعید |





+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/03/31ساعت 2:37 توسط سعید |


چو ديدي بي قرارم گذشتي از كنارم
به يادت ژاله مي زد ز چشم انتظارم
دريغا كه تنها چو مرغي در كويرم
چه مي شد كه روزي به سويت پر بگيرم
به عشق دلنوازت نيازم به سوز اون نسازم چه سازم
به باغ نو بهاران شكوفه هاي باران گل ز چمن بر آيد
ترنم ترانه سرود عاشقانه غم ز دلم زدايد
چون سحرگه شود فروغي بتابد به خانه من
در حريم صفا غم دگر نگيرد بهانه من
تو چه گويي كه چشم انتظارت مرا خواند
تو كجا مي روي برق نگاهت مرا خواند
به باغ نو بهاران شكوفه هاي باران گل ز چمن برآيد
ترنم ترانه سرود عاشقانه غم ز دلم زدايد
چو ديدي بي قرارم گذشتي از كنارم
به يادت ژاله مي زد ز چشم انتظارم
دريغا كه تنها چو مرغي در كويرم
چه مي شد كه روزي به سويت پر بگيرم




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/03/31ساعت 1:52 توسط سعید |


  • چي کار کنم دوسم نداشته باشي
    چي کار کنم بري ازم جدا شي
    چي کار کنم دوسم نداشته باشي
    چي کار کنم بري ازم جدا شي
    چي کار کنم بهونتو نگيرم
    چي کار کنم بدون تو نميرم
    چي کار کنم دوسم نداشته باشي
    وقتي بهم نميرسيم چه فايده
    چه فايده هي اين درو اون در زدن
    تا اومديم به خودمون بجنبيم
    با سنگ زدند بالمون و شکستند
    حرف واسه ي گفتن تو دلم زياده
    اما حوصله اي ديگه نمونده
    من و تو و اين عشق بي اراده
    راهي که قلبهاي ما رو سوزونده
    چي کار کنم دوسم نداشته باشي
    چي کار کنم بري ازم جدا شي
    چي کار کنم دوسم نداشته باشي
    چي کار کنم بري ازم جدا شي
    چي کار کنم بهونتو نگيرم
    چي کار کنم بدون تو نميرم
    چي کار کنم؟!!!



+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1386/03/31ساعت 1:23 توسط سعید |

رومانتیک





+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1386/03/30ساعت 1:9 توسط سعید |


سلام میخوام یه سایت براتون معرفی کنم که بتونید بفهمید که دوستتون یا آی دی یه نفر روشن هست یا نه نمیدونم این سایت واستون جدید هست یا نه اگه نمی دونید برام پیغام بزارید یا به آی دی من اف بزنید


+ این آتیش روشن شده در دوشنبه 1386/03/28ساعت 1:35 توسط سعید |


دل دیوانه را مجال برای خفتن و آرمیدن نیست. قرار را اینجا آشیانه نیست. خروش است و جوشش آن همه انتظارهای بلند که از کوه‌های استقامت فوران می‌کنند...

دل دیوانه را مجال برای گفتن و شنیدن نیست. کلمات را نمی‌توان به این راه کشاند. اینجا نه منطق است، نه قانون. باید دید و فهمید. و سکوت را زمزمه کرد...

دل دیوانه را نه تو دانی که چیست و نه من! که عقل را راهدار است و دل، همراه! باید دل را بلد راه کرد و عقل را با خود همراه. تا شاید به آنجا که باید، رسید...

آنجا،‌ نه تو هستی و نه من. نه دل هست که دیوانگی کند، نه عقل که منطق را گوشزد کند. آنجا تنها یکی است و آن یکی را من و تو، انتخاب کرده‌ایم.
ببین آن یکی برای تو چیست




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1386/03/25ساعت 4:31 توسط سعید |


نوشتن را می‌دانم، نگریستن را باید بیاموزم. نگاشتن را می‌دانم، نگاه را نمی‌دانم. و چه ظرافتی است آن رابطه‌ای که چشم‌ها را به قلم پیوند می زند. عقل را به دل، و دل را به بی‌کرانه‌ی هستی.
ما گرد خانه‌ی تو می‌گردیم. ماه به دور ما. ما و ماه به گرد خورشید. و خورشید و ما و ماه، همگی به دنبال تو. تویی که نه در آن خانه‌ای، نه در میان ما و نه در ماه و نه در خورشید. کسی چه می‌داند!؟ یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم... زمین و زمان را هزاران سال است که سرگردان کرده‌ای به دنبال خودت، دریغ! که نمی‌دانیم تو اینجایی. تنها کمی آن‌طرف‌تر...و حتی نزدیک‌تر! از آنچه که می‌توان تصور کرد...
عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند، ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

چه داستان تلخی است گشتن و گردیدن و ندیدن و رفتن! افسوس به حال آن‌هایی که رفتند و نفهمیدند و یا حتی شاید به حال آن‌هایی که هستند و می‌توانند فهمید و نمی‌دانند.
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
و چه خوش‌تر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

باید مرغ دل را پراند! مرغ این آشیان راه را می‌داند. اگر پرید، به آنجا که از آن آمده است خواهد رفت.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

ما در به در به دنبال آن دری هستیم که رو به تجلی باز است. و تو حتما در پس آن به انتظار نشسته‌ای. و این انتظار یک منتظر است نه با فرود، بلکه با فتح «ظ»! همانطور که خود گفته‌ای: «یا ایتها النفس المطمئنه؛ ارجعی الی ربک؛ راضیة ً مرضية»
و تو نیز به انتظار آن لحظه‌ی وصل نشسته‌ای. و چه زیباست که اگر ما منتظریم، تو نیز در انتظاری. ولی میان ماه من تا ماه گردون... تفاوت از زمین تا آسمان است...

بگشای پنجره‌های آسمان را. دل هوای کوی تو را کرده است. کافی است تا مرغ دلم را پر دهی.
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را نظری بر مقام ما افتد

یا حق.




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1386/03/25ساعت 4:29 توسط سعید |

سخنی از پیر مغان


می‌خواهم بنویسم در مورد آنچه که نمی‌دانم باید آن را نوشت، یا تنها می‌بایست آن را در حافظه به یادگار سپرد. از شیرینی فراز‌ها و تلخی فرودها. که هر چه شیرینی آن بیشتر، تلخی این نیز بیشتر!

ای کاش می‌توانستیم به بلندی کوه‌هایی برویم که مطمئن باشیم در پس آن دره‌ای نیست. ولی با کدام چشم می‌توان پس این همه مجهولات را دید؟
چه تلخ است ببینی که از کوه‌های سخت بالا رفته ولی چه دردناک در حال فرو افتادن از یک بلندی دیگر است.
و تو که بر آن جایگاه حقیقت نشسته‌ای، می‌دانی که کدام فراز و کدام فرود، آن چیزی است که در مسیر کمال است.

مصلحت، آن است که تو می‌بینی و من از آن بی‌خبر. اگر می‌خواهم که بالا ببری، بالای آن تپه‌ای ببر که در جاده‌ی کمال است و اگر در پس آن فرودی است، مصلحت را تنها تو می‌دانی.
الهی. آن ده که آن به.




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1386/03/25ساعت 4:27 توسط سعید |





+ این آتیش روشن شده در جمعه 1386/03/25ساعت 0:32 توسط سعید |





+ این آتیش روشن شده در یکشنبه 1386/03/20ساعت 2:3 توسط سعید |


اس ام اس جدید کیف کنید

دوستت ندارم به اندازه اقيانوس، چون يه روز تموم مي شه.
دوستت ندارم به اندازه
خورشيد، چون غروب مي كنه.
دوستت دارم به اندازه روت كه هبچوقت كم نمي شه!

************ *****

عزّت الله انتظامي، بزرگ مرد سينماي ايران، شب گذشته بر اثر صانحه تصادف رانندگي در نزديکي منزل ايشان، سراسیمه از خواب پريد!

************ *****

زندگي دو چيز به من آموخت . . .

که هرچي فکر مي کنم يادم نمياد چي بود!

************ *****

آدم به شش دلیل شانس آورده! چون حوا نمی تونسته بهش بگه:

1.من ادمت کردم
2.برو از شوهر مردم یاد بگیر
3.دیشب کجا بودی
4.پولاتو دادی مامانت
5.مامانم اینا
6.چرا به اون زنیکه نگاه کردی؟

************ *****

خدايا به هر که دوست ميداری بياموز که اس ام اس 15 تومان بيشتر نيست و به هر که بيشتر دوست ميداری بياموز که ارزش يک دوست بيش از 15 تومان است...

************ *****

یه روز یه مرده میره معدن بقیه اش باشه بعدا...

************ *****

نوشابه 250 تومان، بستني مگنوم 350 تومان، کره 400 نومان، آدامس 200 تومان، بيسکويت 400 تومان،
روت ميشه اس ام اس 14 تومني نفرستي؟؟!
 

************ *****

اگه يکي بهت روزي 1 اس ام اس زد بدون ازت خوشش مياد
اگه 2 تا فرستاد بدون براش مهمي
اگه 3 تا شد بدون دوستت داره
اگه 4 تا شد بدون موبايل خودش نيست!

************ *****

اين اس ام اس رو به 4 دليل برات مي فرستم:

1- دوستت دارم
2- خيلي باحالي
3- به يادتم
4- ارزش زنگ زدن رو نداري!

************ *****

می دونی شباهت تو با گل چيه؟

هر دو تون عشقين با اين تفاوت که گل عشق زنبور عسله ولی تو عشق

 مگس!

************ *****

ميخوام بگم دوستت دارم... نه به 21 زبان زنده دنيا... بلکه به زبان قلبم....
گوش کن: تالاپ..تولوپ...

************ *****

بد ترین درد این نیست که عشقت بمیره بد ترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی بد ترین درد این نیست که عشقت ندونه دوسش داری بد ترین درد اینه که دستشویی داشته باشی اما دستشویی اون طرفا نباشه

************ *****

از اداره هوا شناسی مزا حمتون می شم، ببخشید اگه یه نفر دلش هوای تو رو کرده با شه باید چی کار کنه؟؟

************ *****

به نيت 124000 تا پيامبر صلوات بفرست و اين اس ام اس رو براي 124000 نفر بفرست.
انشاالله تا اخر اين ماه خبر خوشي از طرف مخابرات بهت مي رسه!

************ *****

5 حقیقت جالب زندگی:

1- تو می تونی همه دندوناتو با زبونت لمس کنی.
2- همه احمق ها بعد از خوندن حقیقت اول اونو امتحان می کنند.
3- حقیقت اول یه دروغه
4- الان تو
لبخند
زدی چون یه احمقی!
5- به زودی این
اس ام اس رو برای یه احمق دیگه می فرستی.
ببینم...تو هنوز نیشت بازه؟

************ *****

تو قندي...
نباتي...
شکلاتي...
عسلي...
يا که شيريني نداري بدي من با چاييم بخورم؟

************ *****

امروز سالروز تولد پت و مته ! تو هم مثل من این روز رو به خنگ ترین کسی که میشناسی تبریک بگو!!!
جنبه داشته باش واسه خودم نفرست.

************ *****

كرم شب تاب اكس ميتركونه تا صبح فلاش ميزنه!

************ *****

می دونی اگه توی یک جیبت 80هزار تومان و توی جیب دیگرت یه چک پول باشه چی می شه؟

بابات داد می زنه می گه: پدرسوخته! چرا شلوار منو پوشیدی؟

************ *****

آرزوی جوجه تیغی: بغلش کنن.
آرزوی پاندا:
عکس رنگی بندازه
آرزوی گوسفند: رو صندلی جلو وانت بشینه
آرزوی خر: نمی گم داغ دلت تازه نشه!

************ *****

من گلم تو منگلي... با هم ميشم گلمنگلي




+ این آتیش روشن شده در یکشنبه 1386/03/20ساعت 2:0 توسط سعید |

لينك باكس

مکان لينک باکس شما


منوي وبلاگ

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ قالب وبلاگ رايگان

موضوعات

مديران وبلاگ
سعید
فاطوشی
ساعت
وضيعت ياهو
لينكستان
سي دي هاي كمياب
ميزبان عکس
قالب وبلاگ
جهنم سرگردان
جهنم سرگردان ۲
جهنم سرگردان 3
مکانیک و عشق مکانیکی
وصال شيرين دو لب
طراح قالب


دريافت قالب در: www.parstheme.com
طراح: سعيد
تبليغات
All Rights Reserved 2007 © by saeidbahal.blogfa.com

This Themplate Rendition By BIZARAR and PARSTHEME

قالب هاي ميهن بلاگ

آموزش طراحي قالب