
غروب خانه غمگین ترین مسکن برای درد های کهنه ام شده
امروز جمعه است
یک روز غمنگیز و خاکستری
کنار پنجره نشسته ام و نسیم بغض گرفته را هر لحظه با شدت بر روی پرده های نارنجی میبینم
گویی امروز باد از هر سو می وزد تا دلم را به حرف بیاورد
هوا رو به تاریکی ست و من محتاج یه لبخند ستاره رو به آسمان نشسته ام
چقدر انتظار وحشیانه، قلبم را به درد می آورد
چقدر واژه ها در این بازار، پر فروش شده وقتی دیگر تنهایی
چقدر درد آور است زمانی که زمانه را نمیشناسی و ادعا میکنی... آری من عاقلترین دیوانه ام!
اجتماع من در کنج خیالات زندگیم و در کنار کتاب های نیمه کهنه س
می خواهم به حیاط خانه بروم و در کنار آن حوض قدیمی که سالیان پیش با یک روح کودکانه در آن آب تنی می کردم بنشینم
و رقص گل های زرد میخک را با چشمانم هم صدا کنم
نگاه کن آسمان آبی، به افقی نارنجی تبدیل شده ...همان رنگ بی صدای قلبم!
پرستوها همه تنها پرواز میکنند و در این تنهایی از پرواز خود رنج میبرند
مورچه ها چه دوستانه از کنار هم عبور میکنند
کتاب کهنه ی بچگیم با تمام عکس هایش برایم رویای شده
خدای من از کجا به ناکجا رسیدم!
هجوم خیالات مرا تا سرحد مرگ میبرد اما من زنده ام...هنوز!
باکی ندارم از تمام مرگ های تدریجی زندگی
بغض به سراغم می آید و من برای فرار از آن لبخند تلخی به زندگیم میزنم تا رها شوم.
همان طور در خیال خود سیر می کردم تا اینکه قاصدکی زیر پایم توقف کرد
و من در خیالم چشمان غمگینش را دیدم که باز هم از بی خبری سخن دارد
به او هم لبخند زدم تا امیدوارنه به سوی مقصد خیالی بعدی خود حرکت کند.
راستی قاصدک چگونه پرواز میکند؟
بهتر است بگذرم تا بگذرند ثانیه های درد آور سرنوشت....
