تبليغاتX
جــــهـــــنم سر گــــــردان

جــــهـــــنم سر گــــــردان

منوي کاربردي

وحشت از عشق كه نه، ترس ما فاصله هاست وحشت از قصه كه نه، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم صحبت از خاطره هاست صحبت از كشتن نا خواسته ي عاطفه هاست كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ي ماست گله از دست كسي نيست مقصر دل ديوونه ي ماست

عوامل آتیش این جهنم

هفته دوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386

لوگوي سايت

لينك به ما


" size="8" class="mailinput">


لوگوي دوستان




گوله آتیش هاي روزانه
روزای قشنگ من و دوستام دختر بی وفا Honest pinnochio**پینکیوی راستگو** دختری محکوم به حبس ابد! samira.... دپارتمان جنتلمن ها و با کلاس ها! یه زنبیل دوسته باحال... رویای سبز ((Future Team)) پیاده آمده بودم ... زندگی پارسیان ...میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد ... عشق مجازی سکسکه قرن دختر دریاها قلبهای یخی از من برای تو باران عشق .:.مرجان آسمانی.:. شراب آسمانی حــــــــــرف دل عاشقانه ترینم بخند به روی دنیا... لاي اين شب بو ها . . . گریه ی ساحل در شب بی تو یک روز دراین فاصله ها خواهم مرد گدازه های عاشقی نیلوفرانه ستاره انتظار من زنده ام...هنوز پرسپولیس همیشه اوله بخند تا دنیا به روت بخنده عشق یعنی باران... جنجال دو تیم محبوب پایتخت دلی دارم شکسته سر شیطنت دیوونه ها عاشقترینها خانوم خوشگلا من او ندارم ابرای پاییزی دل !ROOHE SARGARDAN! کهکشان راه عشق عشق در تابوت قلب ، جاودانه بخفت BarBari کاش بودی تا دلم تنها نبود ... ارایشی عاشقانه فقط برای عزیز ترینم وبلاگ فارسی نانسی عجرم فرزند عشایر رز سیاه

آرشيو گوله آتیش هاي روزانه

آمار سايت

و خداوند عشق را آفرید . . .


 

اینک سهم من از دستهای گهواره نادانی به پایان رسیده است.

وقتی ابرها گریستند،آسمان بر شانه هایم سنگینی یک عشق مطلق را نهاد،تا شمیم آن را به مشام کشیدم،یاد او در وجود من زنده گشت و بی اختیار سر بر آستان خاک نهادم تا بر او سجده کنم،خالقی که مرا آفرید تا دلیل آمدنم را بیابم،تا عشق را لمس کنم و زندگی را به جریان اندازم،در کشف راز خلقتش کاوشی نمایم و از گهواره نادانی و جهل خود را به علم و دانایی زینت بخشم،از او پند بگیرم و در اطاعت او بکوشم،زندگی را معنا کنم و از سرچشمه  زلال نیکان سیراب گردم،مرغ دل را رو به غروب پرواز دهم،تا  راز شب را بشناسم و از متن آن تا حضور سرخ عشق از کوره راهها گذر کنم،آنگاه به تجربه خواهم رسید و جرات خواهم داشت،تا قلم بر دست گیرم بر لوحه ها،حرفها و تجربه ها را بنگارم شاید ره گمکرده ای میل به خواندن آن نماید و راه خویشتن باز یابد.

ای طالب نور !

زندگی در حرکت دوار خود پیچ و خم بسیار دارد،این پیچ و خمها مانع زیستن نیست اما چگونه عبور کردن از آنها مهم است،گذر از این راهها و رسیدن  به آن اوج آرامش،گذشت کردن و ایثار برای دیگران،آنچه در این مغلوله به دیده زیبا می آید،نیک زیستن است،عاشق زندگی کردن است،چرا که عشق مرحمی است بر درد های سنگین و گران ،عشق راه و روش ترقی است،عشق،رسیدن به علم و دانایی است زندگی عاشقانه مثل بودن در قفسی است که هیچ وقت در آن احساس زندانی بودن را نداشته باشی حکایتی است غریب که در کنج قفس پرواز را بیاموزانی حتی با بالهای شکسته،آنگاه قامت  راست می کنی تا چون کوه محکم بمانی،آنقدر که مگذاری محبت بمیرد و جسدهای سرد و بی روح به جای گرمی آن نمایان گردند،تازه به این نکته میرسی که . . .

خوب زیستن چه شیرین است !

 




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 17:56 توسط فاطوشی |

من هم...گریه کردم !


شب است...

تا سر حد یک انفجار نابهنگام ناراحتم . . .

تصادفی نیست که حتی (ناله) در ناراحتی حرف دلم،فریاد میکند . . .

تصادفی نیست که نوعی انتظار خسته ،در چشمان این منتظر به خواب نرفته . . .

بر حسب احتیاجم به ادامه زندگی ،علی رغم همه رنج ها و شکنجه های روحی ،به وسعت به خود حق می دهم.

 در قرنی که حتی نان گرسنه است . . .

در قرنی که پرنده ی قلبم بی آشیان آرزوی پرواز دارد . . .

در قرنی که آسمان ،با همه جلال و جبروت افسانه ای ،در مقابل قدرت خلاقه زمین،قیافه را یکباره باخته است . . .

در قرنی که قاصدک از روزگار غریب خبر دارد و ما به دنبال قاصدک ها آرزوها را پیش بینی میکنیم . . .

در قرنی که روده های عاصی از رنج،رنج نامبرده شکم،گنج را بلرزه انداخته است . . .

در قرنی که حتی جاده ی انوار آفتاب را،فرشتگان زمینی هموار میکنند،چه بدبختی  بزرگ و چه حماقت بزرگتری است ماه بی سروپا  را که گدای روشنیهای اضافی آفتاب است . . .

در قرنی که کمر سالخوردگان  را شیرینی خاطرات گذشته شکسته،و پشت جوانان را ،وحشت فردای نگران  . . .

در قرنی که چنگیز خان مغول را باید قسم داد :تو را قسم میدهم به دریای بیکران خونی که ریخته ای ...از خدا بخواه که به داد بندگان بی پناه  خود برسد . . .

کجای این زندگی سرگردان و خانه بدوش من باآمال و آرزو های این دنیا هماهنگی دارد ؟

 حقیقت برای من مادریست . . . مادری در دنیای بلا دیده ام. . .

حقیقت .  . . آری حقیقت!

شما میدانید (ناراحتی)به مفهوم همدردی کلمه،یعنی چه؟

شما،ای انسان های راحت ! میدانید غم در کدام کلبه ی بدبختی سکنی گزیده؟

شما میدانید آن شرابی که حافظ ثنا خوان به رودخانه ی عشق و آفرینش تعبیر کرده،شراب نیست ! عصیان بدبختی هاست . . .

قرن ما عصاره ی مشتی از کینه است . . .

حال در چنین قرنی  من چگونه  زندگی را با حماسه معنی کنم !

آری . . .

قرن ما، صدف نیست . . .

ماسه است . . .

غزل نیست . . .

حماسه است !

 




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت 13:15 توسط فاطوشی |

نیمه ی تنهایی.....


چند گاهیست که با تو آشنا شده ام

و آن لحظه بود که عشق گمشده ی خود را یافتم

و آن دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد

شاید تو همان عشق کودکی باشی که در سبزینه ی خاطراتم نهفته بودی

شاید هم آن سیب سرخ

اکنو رنگین کمان هفت رنگ برایم هفتاد رنگ دارد.

و شاید هم به همین سادگی از پس تاریکی ها برون آمدم

و این آرامشی بود در میان غوغا

شاید تو یکی از خاطرات شیرین

نه....آن ستاره ی یلدا باشی

یا آن آرزوی گمشده

تو آن عشق ابدی هستی که در خانه ی امیدم جا باز کردی

می دانم که با تو می توان نیمه ی تاریک یک سرنوشت را روشن دید

و تو به من فهماندی که تعبییر یک رویا در دست سرنوشت است

و آن زمان بود که دیگر سایه های تردید برایم معنا نداشت

و جای آن حقایق شیرین برایم بهترین معنا بود

و تو به من آموختی که در آیینه ی شکسته هم می توان نگاهی در آیینه داشت

همیشه فکر می کردم که خانه ی عشق در دشت آرزوهاست

اما...تو گفتی: بوی خوش زندگی در رویای واقعیست

واین را یقین دارم که تو برایم تولدی دیگر هستی

نیمه ی تاریک یک زندگی با تو سفری داشتم به رویا

تو هر روز برایم سبزتر می شوی.......

پ.ن: دوستت دارم نیمه ی تنهاییم

 

 




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 14:58 توسط فاطوشی |

جهنم سرگردان.....


 

من جز یک انسان که هیچ مایل نیست شاهد مرگ تدریجیه بی هدف فرزندان زمین باشد،دیگر هیچ نیستم.

نمی توانم انکار کنم...کمی هم شاعر هستم.

شعر من بموازات شعر همه ی شعرای انسان این دوران،گذرگاه فریاد سرسام گرفته ی بشر سرگردان قرن ماست که در جهنم سرگردان به سر می برند.

دخترکی از من پرسید علف ها چه هستند؟

نمی دانستم چه پاسخ بدهم!

چه بگویم؟

بگویم علف ها مو های شانه نخورده ی مردگانند

یا سفره های سبز پروردگار!

این حرف دل سالیان سال در قلبم حبس شده!

که خوشبختی چه زمان به سراغمان می آید؟

در کلبه ی ورشکستی که خودش خیال می کند خانه است،حرف های دل را می نویسم.

و آن را ثبت می کنم تا سرنوشت فردای فرزندان ما اینگونه نباشد!

آه....ای دوست

چه درد بزرگیست،درد یکدیگر رانفهمیدن!




جهنم سرگردان

شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
مگذار ازبالش تاریک تنهایی سر بر دارم
 و به دامن بی تار و پود رویا ها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
 طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته
 او را بگو
تپش جهنمی مست
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
 نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
 جهنم سرگردان مرا تنها گذار




+ این آتیش روشن شده در سه شنبه 1388/05/27ساعت 18:47 توسط فاطوشی |

مرگ نصیحت ها...


 

به هر کس-هر جا،کوله پشتی گرسنه اش را ارائه داد،نصیحت بارش کردند!

کمال کوشش را کرد که به جای نان به روده هایش-به روده های گرسنه اش،نصیحت بقبولاند!

هم روده ها خندیدیند...

هم نصیحت ها...

با کوله پشتی پر از نصیحت و مشتی روده های خالی،براه افتاد.

تصادفا،به گورستانی رسید که در پهنه ی ماتم بارش،مرده ای را با قهقهه خاک میکردند!

وحشت کرد...اولین بار بود که مرده ای را با خنده بخاک می سپارند!

پیر مردی رهگذر،راحتش کرد،گفت:جوون!بی خیالش...اون که تو تابوته،دیوونس اینا هم که خاکش میکنن،ساکنین دارالمجانینن!

وحشت نخستین جای خود را به وحشت شکننده تری داد:ترسید جنون دیوانگان بر عقلش مستولی شود...

ناگهان،بیادش آمد که یک کوله پشتی پر نصیحت بارش است! خندید...

فکر کرده بود که برای جلوگیری از تسلط جنون،از نصیحت ها کمک خواهد گرفت.

هنگامیکه کوله پشتی را باز کرد،از نصیحت ها اثری ندید...

و قلبش-چون قطره اشکی دیده گم کرده،به تک سینه اش فرو غلطید...

بیچاره نصیحت ها!بینوا نصیحت ها! همه از گرسنگی مرده بودند....




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت 0:10 توسط فاطوشی |

راز پرواز قاصدک !


 آرامشی که حس میکنم یه آرامش معمولی نیست (آرامشی همراه با عشق)

غروب خانه غمگین ترین مسکن برای درد های کهنه ام شده

امروز جمعه است

یک روز غمنگیز و خاکستری

کنار پنجره نشسته ام و نسیم بغض گرفته را هر لحظه با شدت بر روی پرده های نارنجی میبینم

گویی امروز باد از هر سو می وزد تا دلم را به حرف بیاورد

هوا رو به تاریکی ست و من محتاج یه لبخند ستاره رو به آسمان نشسته ام

چقدر انتظار وحشیانه، قلبم را به درد می آورد

چقدر واژه ها در این بازار، پر فروش شده وقتی دیگر تنهایی

چقدر درد آور است زمانی که زمانه را نمیشناسی و ادعا میکنی... آری من عاقلترین دیوانه ام!

اجتماع من در کنج خیالات زندگیم و در کنار کتاب های نیمه کهنه س

می خواهم به حیاط خانه بروم و در کنار آن حوض قدیمی که سالیان پیش با یک روح کودکانه در آن آب تنی می کردم بنشینم

و رقص گل های زرد میخک را با چشمانم هم صدا کنم

نگاه کن آسمان آبی، به افقی نارنجی تبدیل شده ...همان رنگ بی صدای قلبم!

پرستوها همه تنها پرواز میکنند و در این تنهایی از پرواز خود رنج میبرند

مورچه ها چه دوستانه از کنار هم عبور میکنند

کتاب کهنه ی بچگیم با تمام عکس هایش برایم رویای شده

خدای من از کجا به ناکجا رسیدم!

هجوم خیالات مرا تا سرحد مرگ میبرد اما من زنده ام...هنوز!

باکی ندارم از تمام مرگ های تدریجی زندگی

بغض به سراغم می آید و من برای فرار از آن لبخند تلخی به زندگیم میزنم تا رها شوم.

همان طور در خیال خود سیر می کردم تا اینکه قاصدکی زیر پایم توقف کرد

و من در خیالم چشمان غمگینش را دیدم که باز هم از بی خبری سخن دارد

به او هم لبخند زدم تا امیدوارنه به سوی مقصد خیالی بعدی خود حرکت کند.

راستی قاصدک چگونه پرواز میکند؟

بهتر است بگذرم تا بگذرند ثانیه های درد آور سرنوشت....

بخدا در دل و جانم نیست،هیچ جز حسرت دیدارش

 

 




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1388/03/22ساعت 23:26 توسط فاطوشی |

محبوب من...


 کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم

محبوب!

من هم دلم نمی خواهد در ایستگاهی توقف کنم که تحمل باران را ندارد.

می خواهم سرم را از پنجره ی صبح بیرون بیاورم و در تابستان نگاهت به درختی تکیه دهم.

من هم از رنگ سبز که این روزها زیاد در کوچه پیدایش می شود خسته ام.

حتی از چشم های میشیت که طعم کودکیه آفتاب را می دهد

حالا گفت وگو از بره های کهکشان وبوسه ی بامدادی و آواز چکاوک ارزانیه باد هاست.

که نیمه شب ها می ترسیم مشتی آب از اقیانوس رویا برداریم رو به سوی هم بپاشیم.

دوست داشته باش و زندگی کن،زمان برای همیشه از آن تو نیست

محبوبم!

بگذار وقتی نه فردایی داریم نه دیروزی لااقل عاشق باشیم.

ما که میدانیم دیگر با مخمل صدای بهار نمی توانیم در زیر باران صبگاهی راه برویم و به شکیبه ی کرم ابریشم بگوییم پروانه

ما که میدانیم...آدمی اگر خانه زاد ستاره ی صبحم باشد همیشه آوازهایش از زندگیش زیباتر است.

ما که میدانیم...تاریکی نه گناه آدمیست؛نه گناه پروانه که به سایه ی انجیری پناه میبرد.

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است

آری محبوبم!

ما میدانیم...در سمت تاریک جهان شمشیر ها هرگز برای گاو آهن شکسته نخواهد شد.

و هر اتفاقی که در این جهان بزرگ می افتد ذره ای از زیبایی های آزادی را نمیگیرد

حتی اگر که شده فقط و فقط برای دلخوشی خودم،میگم بی خیال یاد تو و دنیا

آه محبوب من!

شکوفه های گیلاس که رنگ گرفت؛باران که بارید؛پروانه که روی سینه های تو خوابش برد؛اردیبهشت که آمد ورفت

برای دانستن این همه سکوت به متن غزل های عاشقانه سفر میکنم

به عشقی که در قلب تو ریشه گرفته است.

خوشبختی یک مقصد نیست که در جستجوی آن باشیم،بلکه یک مسیر است،ممکن است هم اکنون در این مسیر قرار داشته باشیم،پس نه در حسرت دیروز و نه در رویای فردا،فقط برای امروز




+ این آتیش روشن شده در جمعه 1388/03/08ساعت 18:12 توسط فاطوشی |

نتوان وصف تو گفتن....


 

خلاصه ای از تاریخ زندگانی با سعادت خاتون روز جزا فاطمه زهرا

 

نام آن بی بی مخدره مکرمه بسیار است که از کتاب ریاحین شریعه جلد اول بدست آمده و آنها بدین قرار است:

1-منصوره که در آسمان بدو نامگذاری شد2-ام ابیها3-ام النهاء4-ام العلوم5-ام الفضائل6-ام الکتاب7-فاطمه8-زهرا9-بتول

10-ام الطاهره11-السیده12-سیده النسوان12-الحوراء13-العذراء14-الحر15-االحصان16-الحانیه17-الصدیقه18-المرضیه19-الزکیه

20-المحدثه21-االمبارکه..این نام های مبارک آن بی بی دو عالم است و هر نامی دارای اسراریست.

خلاصه نام پدر بزرگوارش محمد(ص) رسول خدا پیغمبر اسلام نام مادر مکرمه آن بی بی علیا مخدره خدیجه کبری بنت خوید ،تولد بروایت شیخ مفید در منتهی الامال روز جمعه 20 جمادی الآخر سال دوم بعثت از علامه مجلسی(ره) در کتاب مذکور سال پنجم بعثت بوده است.در مکه در خانه پدر بزرگوارش مسافرت از مکه به مدینه محل شهادت مدینه طیبه تاریخ شهادت روز دوشنبه 13 جمادی الآخر سال یازدهم هجری علت شهادت بقولی ضرب درب خانه موقع آتش زدن توسط قنفذ غلام عمر ابن خطاب به امر ابوبکر در خانه ی شوهر 9 سال و 6 ماه و 3 روز مدت عمر 18 سال و یکماه و ده روز و اما القاب مبارک آن مخدره یکصدو سی و پنج لقب مطابق اسم آن مخدره نام برده اند.

 

فی مدح و توسل به خاتون روز جزا

 

غسل میداد علی چون تن زهرا آن شب

ناله زد ناگه و از شستن وی دست کشید

سر به دیوارنهاد آن شه و چون ابر بهار

زار زار اشک فشاند از غم زهرای رشید

آب می ریخت پی شستن زهرا اسماء

گفت بر خاطر غم دیده ات ای شه چه رسید؟

مرگ زهرا جگر خسته پریشانت کرد

یا که از پهلوی بشکسته غمت گشت شدید

گفت اسماء،ز دل زار علی دست بدار

آنچه دیدم من دل سوخته چشم نو ندید

ناله من نه پی مردن زهراست فقط

که در آغاز جوانی زستم گشت شهید

بلکه از درد دل فاطمه بی تاب شدم

که نمی گفت به من شکوه ی این قوم پلید

غرق تغسیل بدن بودم و با چشم پر آب

ناگهم دست به بازوی ورم کرده رسید

سیلی صورت و ضرب لگدو سقط جنین

همه را فاطمه از جان و دل خویش خرید

 

 

 




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 11:25 توسط فاطوشی |

میشه با فاصله ساخت؟


تنهاتر از همیشه 

سلام

بازم اومدم..

چون خیلی داغونم

چون دارم تنهایی و احساس میکنم

چون تنها جا که می تونم حرفامو توش بزنم و آرومم کنه همین جاس

آخه رد قدمای دلش این توء

چون کسی که یه دنیا دوسش دارم رفت

رفت تو یه شهر خیــــــــــــــــــلی دور،جایی که رد اشکامم بهش نمیرسه!

جایی که همه چی هست مثه همه جا، الا....

حالا نمیدونم چه طوری روزایی رو که باهاش بودمو یکی یکی مرور کنم و دوباره تکرار...

چی بگم وقتی تو حسرت اینم که حرفای نگفتمو به خودش بگم

چی بگم وقتی اینجا بود واسش....

یه دنیا غزل نگفته واسش دارم که یه جایی تو ته مونده های احساسم قایمش کردم تا برگرده.

چی میتونم بگم جز اینکه بگم تا برگرده هق هق شبونه رفیق راهمه...

دیروز با حقیقت امروز با خاطرات

میشه صبور بود ولی فک نکنم بشه بدون اون از این واژه خیلی خوب استقبال کرد

پ:ن:سعید میدونم دریا تا دریا فاصله داریم

ولی تو که نیستی باز احساس میکنم

فاصله ها

یک قدمه

خدایا،آرام بخشم باش وقتی درد دارم




+ این آتیش روشن شده در شنبه 1388/02/26ساعت 13:36 توسط فاطوشی |

دوستم داشته باش...


 

اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

 دلت را براي عاشقي مي خواهم

صدايت را براي شادابي مي شنوم

 دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم

      عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم

                                    و خودت را نيز براي پرستش


مرا اینگونه باور کن :

          کمی تنها

                کمی بی کس

                 کمی از یادها رفته

  خدا هم ترک ما کرده

                   خدا دیگر کجا رفته ؟؟؟؟

نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟

              که جرمش این چنین غریبی و بی کسی و جداییست !

 




+ این آتیش روشن شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 18:17 توسط فاطوشی |

دل بارونی...


 

 

سلامی دوباره به انها که صدای عاشقان را در گرداب عشق می شنوند...

سلامی پنهان در تاریکترین شب های سرد پائیزی که بوی غریب عشق را می دهد...

سلامی به تنهائی یک مسافر که در غربت قلب خویش می گرید اما بی صدا...

سلامی به انها که بی وفائی را از با وفاترین خویش چشیدند...

سلامی به محزونیه قطره اشک یک غریب در غربت طولانیه زمانه...

سلامی به پاکیه صداقت لیلی و به دیوانگی مجنون...

اری سلام به انها که می ایند،می مانند،عادت می دهند،و می روند...

 

 

 

خاطرات گنگ من تنها بازمانده ی این خیال پریشانم است.

میدانم سرنوشت اینگونه پایانه ای برایم رقم زد،که تا پایان عمر در حسرت نداشته ها بسوزم.

نمیدانم انتهای همه ی بی کسی ها به اینجا خطم می شود؟

غریب تر از یک غریبه در کنج دل بسته ی اتاق یک قناریه مسافر نشسته ام و به انتظار کوچ ابدی، دیوار های خانه ام را میشمارم.

مثه همیشه دیوار های تکراری بی شمارش است و من هنوز مات و مبهوت این سرنوشت گنگ خود به آسمان بی ستاره خیره شده ام.

به انتظار قاصدکی هستم که روزی با دم او به سویم آمد و رفت،نمیدانم چرا این قاصدک ها هم بی وفایی پیشه کردند!

چه فرصت کوتاهی برای آرامش..

و چه دوران دردناکی برای فراموش کردن...

من ابتدایی نداشتم تا انتهای این سفر را تجربه کنم من در ناکجای این دنیا زیسته ام و مقصدم دربدری است..

اما حال می توانم دل خوش کنم به صدای یک حقیقت

شاید باز خواب دیده ام،مرا رها کنید بگذارید در رویای خود سیر کنم.

 




+ این آتیش روشن شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 19:3 توسط فاطوشی |

لينك باكس

مکان لينک باکس شما


منوي وبلاگ

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ قالب وبلاگ رايگان

موضوعات

مديران وبلاگ
سعید
فاطوشی
ساعت
وضيعت ياهو
لينكستان
سي دي هاي كمياب
ميزبان عکس
قالب وبلاگ
جهنم سرگردان
جهنم سرگردان ۲
جهنم سرگردان 3
مکانیک و عشق مکانیکی
وصال شيرين دو لب
طراح قالب


دريافت قالب در: www.parstheme.com
طراح: سعيد
تبليغات
All Rights Reserved 2007 © by saeidbahal.blogfa.com

This Themplate Rendition By BIZARAR and PARSTHEME

قالب هاي ميهن بلاگ

آموزش طراحي قالب