اینک سهم من از دستهای گهواره نادانی به پایان رسیده است.
وقتی ابرها گریستند،آسمان بر شانه هایم سنگینی یک عشق مطلق را نهاد،تا شمیم آن را به مشام کشیدم،یاد او در وجود من زنده گشت و بی اختیار سر بر آستان خاک نهادم تا بر او سجده کنم،خالقی که مرا آفرید تا دلیل آمدنم را بیابم،تا عشق را لمس کنم و زندگی را به جریان اندازم،در کشف راز خلقتش کاوشی نمایم و از گهواره نادانی و جهل خود را به علم و دانایی زینت بخشم،از او پند بگیرم و در اطاعت او بکوشم،زندگی را معنا کنم و از سرچشمه زلال نیکان سیراب گردم،مرغ دل را رو به غروب پرواز دهم،تا راز شب را بشناسم و از متن آن تا حضور سرخ عشق از کوره راهها گذر کنم،آنگاه به تجربه خواهم رسید و جرات خواهم داشت،تا قلم بر دست گیرم بر لوحه ها،حرفها و تجربه ها را بنگارم شاید ره گمکرده ای میل به خواندن آن نماید و راه خویشتن باز یابد.
ای طالب نور !
زندگی در حرکت دوار خود پیچ و خم بسیار دارد،این پیچ و خمها مانع زیستن نیست اما چگونه عبور کردن از آنها مهم است،گذر از این راهها و رسیدن به آن اوج آرامش،گذشت کردن و ایثار برای دیگران،آنچه در این مغلوله به دیده زیبا می آید،نیک زیستن است،عاشق زندگی کردن است،چرا که عشق مرحمی است بر درد های سنگین و گران ،عشق راه و روش ترقی است،عشق،رسیدن به علم و دانایی است زندگی عاشقانه مثل بودن در قفسی است که هیچ وقت در آن احساس زندانی بودن را نداشته باشی حکایتی است غریب که در کنج قفس پرواز را بیاموزانی حتی با بالهای شکسته،آنگاه قامت راست می کنی تا چون کوه محکم بمانی،آنقدر که مگذاری محبت بمیرد و جسدهای سرد و بی روح به جای گرمی آن نمایان گردند،تازه به این نکته میرسی که . . .
خوب زیستن چه شیرین است !