
چند گاهیست که با تو آشنا شده ام
و آن لحظه بود که عشق گمشده ی خود را یافتم
و آن دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد
شاید تو همان عشق کودکی باشی که در سبزینه ی خاطراتم نهفته بودی
شاید هم آن سیب سرخ
اکنو رنگین کمان هفت رنگ برایم هفتاد رنگ دارد.
و شاید هم به همین سادگی از پس تاریکی ها برون آمدم
و این آرامشی بود در میان غوغا
شاید تو یکی از خاطرات شیرین
نه....آن ستاره ی یلدا باشی
یا آن آرزوی گمشده
تو آن عشق ابدی هستی که در خانه ی امیدم جا باز کردی
می دانم که با تو می توان نیمه ی تاریک یک سرنوشت را روشن دید
و تو به من فهماندی که تعبییر یک رویا در دست سرنوشت است
و آن زمان بود که دیگر سایه های تردید برایم معنا نداشت
و جای آن حقایق شیرین برایم بهترین معنا بود
و تو به من آموختی که در آیینه ی شکسته هم می توان نگاهی در آیینه داشت
همیشه فکر می کردم که خانه ی عشق در دشت آرزوهاست
اما...تو گفتی: بوی خوش زندگی در رویای واقعیست
واین را یقین دارم که تو برایم تولدی دیگر هستی
نیمه ی تاریک یک زندگی با تو سفری داشتم به رویا
تو هر روز برایم سبزتر می شوی.......
پ.ن: دوستت دارم نیمه ی تنهاییم
