من جز یک انسان که هیچ مایل نیست شاهد مرگ تدریجیه بی هدف فرزندان زمین باشد،دیگر هیچ نیستم.
نمی توانم انکار کنم...کمی هم شاعر هستم.
شعر من بموازات شعر همه ی شعرای انسان این دوران،گذرگاه فریاد سرسام گرفته ی بشر سرگردان قرن ماست که در جهنم سرگردان به سر می برند.
دخترکی از من پرسید علف ها چه هستند؟
نمی دانستم چه پاسخ بدهم!
چه بگویم؟
بگویم علف ها مو های شانه نخورده ی مردگانند
یا سفره های سبز پروردگار!
این حرف دل سالیان سال در قلبم حبس شده!
که خوشبختی چه زمان به سراغمان می آید؟
در کلبه ی ورشکستی که خودش خیال می کند خانه است،حرف های دل را می نویسم.
و آن را ثبت می کنم تا سرنوشت فردای فرزندان ما اینگونه نباشد!
آه....ای دوست
چه درد بزرگیست،درد یکدیگر رانفهمیدن!

جهنم سرگردان
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
مگذار ازبالش تاریک تنهایی سر بر دارم
و به دامن بی تار و پود رویا ها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته
او را بگو
تپش جهنمی مست
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
جهنم سرگردان مرا تنها گذار
