خاطرات گنگ من تنها بازمانده ی این خیال پریشانم است.
میدانم سرنوشت اینگونه پایانه ای برایم رقم زد،که تا پایان عمر در حسرت نداشته ها بسوزم.
نمیدانم انتهای همه ی بی کسی ها به اینجا خطم می شود؟
غریب تر از یک غریبه در کنج دل بسته ی اتاق یک قناریه مسافر نشسته ام و به انتظار کوچ ابدی، دیوار های خانه ام را میشمارم.
مثه همیشه دیوار های تکراری بی شمارش است و من هنوز مات و مبهوت این سرنوشت گنگ خود به آسمان بی ستاره خیره شده ام.
به انتظار قاصدکی هستم که روزی با دم او به سویم آمد و رفت،نمیدانم چرا این قاصدک ها هم بی وفایی پیشه کردند!
چه فرصت کوتاهی برای آرامش..
و چه دوران دردناکی برای فراموش کردن...
من ابتدایی نداشتم تا انتهای این سفر را تجربه کنم من در ناکجای این دنیا زیسته ام و مقصدم دربدری است..
اما حال می توانم دل خوش کنم به صدای یک حقیقت
شاید باز خواب دیده ام،مرا رها کنید بگذارید در رویای خود سیر کنم.