بعد دیدار تو
وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی
با یه مشت خاطره های خوب و بد ، مگه میشه تا ابد زندگی کرد همه جا اشکم سرازیره و دل ، از زندگی سیر و انگار این روزا دل داره می میره و میره پی کارش
صدات مونده نمیره از تو گوشم ، نگات مونده که برده عقل و هوشم خودت نیستی ولی یادت باهامه ، رفیق گریه ها و غصه هامه همه جا اشکم سرازیره و دل ، از زندگی سیر و انگار این روزا دل داره می میره و میره پی کارش
تو که رفتی ولی عطرت نمیره ، خودت نیستی دلت اینجا اسیره اگه رفتی ولی عشقت که مونده ، همین عشقت دل ما رو سوزونده همه جا اشکم سرازیره و دل ، از زندگی سیر و انگار این روزا دل داره می میره و میره پی کارش
ای عزیز جان من من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم عاشقانه می میرم


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پاک بارانم نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم تو دنیای منی بی انتها و سکت و سرشار و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

ادامه مطلب
+ این آتیش
روشن شده در
چهارشنبه 1388/01/12ساعت 0:39 توسط سعید
|
|