روي تختش خوابيده بود.چقدر پير
شده بود هنوز گرم بود.
ميخنديد
شايد به ما كه هنوزبايد دراين
دنيا زجر ميكشيديم
به او حسوديم ميشد .كاش جاي اوبودم
شايد تا چندلحظه ديگر ازادميشد
ديگر ترسي از ان دنيا نداشتم و
با انجا غريبه نبودم
او نفش عميقي كشيدو چشمانش را
بست
ديگربراي هميشه خواب بود.
من خنديدم
ديگران گريه و زاري ميكردند
شايد براي خودشان
قسم خوردم كه ديگر كسي را در
اين دنيا اسير نكنم
و من پايان باشم
پنحاه سال بعد
تنها روي تخت خوابيده بودم كسي
كنارم نبود 
حتي يك بچه كه به مرگم بخندد
تنها يك گربه بودكه انتظار
مرگم را ميكشيد
از پنجره
بالكن خانه روبروديده ميشد
همسايه افتاب ميگرفت.
سينه ام دردگرفت وتيري كشيد
اخرين چيزي كه ديدم گربه بود
انگارميخنديد نفس عميقي كشيدم
و من مردم.
فرياد