شب است...
تا سر حد یک انفجار نابهنگام ناراحتم . . .
تصادفی نیست که حتی (ناله) در ناراحتی حرف دلم،فریاد میکند . . .
تصادفی نیست که نوعی انتظار خسته ،در چشمان این منتظر به خواب نرفته . . .
بر حسب احتیاجم به ادامه زندگی ،علی رغم همه رنج ها و شکنجه های روحی ،به وسعت به خود حق می دهم.
در قرنی که حتی نان گرسنه است . . .
در قرنی که پرنده ی قلبم بی آشیان آرزوی پرواز دارد . . .
در قرنی که آسمان ،با همه جلال و جبروت افسانه ای ،در مقابل قدرت خلاقه زمین،قیافه را یکباره باخته است . . .
در قرنی که قاصدک از روزگار غریب خبر دارد و ما به دنبال قاصدک ها آرزوها را پیش بینی میکنیم . . .
در قرنی که روده های عاصی از رنج،رنج نامبرده شکم،گنج را بلرزه انداخته است . . .
در قرنی که حتی جاده ی انوار آفتاب را،فرشتگان زمینی هموار میکنند،چه بدبختی بزرگ و چه حماقت بزرگتری است ماه بی سروپا را که گدای روشنیهای اضافی آفتاب است . . .
در قرنی که کمر سالخوردگان را شیرینی خاطرات گذشته شکسته،و پشت جوانان را ،وحشت فردای نگران . . .
در قرنی که چنگیز خان مغول را باید قسم داد :تو را قسم میدهم به دریای بیکران خونی که ریخته ای ...از خدا بخواه که به داد بندگان بی پناه خود برسد . . .
کجای این زندگی سرگردان و خانه بدوش من باآمال و آرزو های این دنیا هماهنگی دارد ؟
حقیقت برای من مادریست . . . مادری در دنیای بلا دیده ام. . .
حقیقت . . . آری حقیقت!
شما میدانید (ناراحتی)به مفهوم همدردی کلمه،یعنی چه؟
شما،ای انسان های راحت ! میدانید غم در کدام کلبه ی بدبختی سکنی گزیده؟
شما میدانید آن شرابی که حافظ ثنا خوان به رودخانه ی عشق و آفرینش تعبیر کرده،شراب نیست ! عصیان بدبختی هاست . . .
قرن ما عصاره ی مشتی از کینه است . . .
حال در چنین قرنی من چگونه زندگی را با حماسه معنی کنم !
آری . . .
قرن ما، صدف نیست . . .
ماسه است . . .
غزل نیست . . .
حماسه است !